close
تبلیغات در اینترنت
خرید هاست

جملات عاشقانه زیبا و احساسی ولنتاین و دلتنگی آغوش یار و شعر عاشقانه

تبلیغات

آمار

کل مطالب : 428
کل نظرات : 16
افراد آنلاین : 3
تعداد اعضا : 2

بازدید امروز : 59
بازدید دیروز : 48
ورودی امروز گوگل : 2
ورودی گوگل دیروز : 5
آي پي امروز : 22
آي پي ديروز : 18
بازدید هفته : 251
بازدید ماه : 786
بازدید سال : 24,526
بازدید کلی : 63,106

آی پی : 54.80.236.48
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : شنبه 29 مهر 1396

تبلیغات




اعلانات

برای سفارش یا تبادل کلیک کنید

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 38 digitel
0 27 digitel

جملات عاشقانه سری هشتم

دسته: عاشقانه,پیامک عاشقانه,پیامک دلتنگی,شعر عاشقانه,متن عاشقانه کوتاه, تاریخ ارسال: شنبه 28 آذر 1394 ساعت: 23:41
جملات عاشقانه سری هشتم

تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من

تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود

***

دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم

درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...

در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی

در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی

عشق من تو باش

نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.

تو باش

تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی

***

بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو

از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تنتو

واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست

ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست

منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا

بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا

بغلم کن تا نمیرم بی تو، تو دستای سرما

مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه

حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه

بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگیرم

سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم

 

ادامه جملات در ادامه مطلب

***

منم اناری در هنگامه ی ِ پوسیدن...!!!

تا دورم نینداخته اند

صورتم را به دو دست بگیر

و لب هایم را بمک !

***

دوستت دارم

این تعارف نیست که در جوابم بگویی مرسی!

زندگی من است!

***

باور کن!

هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده

نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور

به من نگاه کن

من اندازه ی همین آسمان برهنه

دوستت دارمو..و .

شاید کمی بیشتر از آن...

***

ساعتها را جلو کشیدند

وقت ِ شرعی ِ چشمانت زودتر از راه خواهد رسید

رکعتی بر بوسه نگاهت خواهم گذاشت

ربّنا لااقل آتنا!

***

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود

و فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودن ،

آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ،

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم

مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ،

دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم ،من چشم می گذارم .

از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد

و به دنبالشون بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست

و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند ،

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ،خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد ،

اصالت در میان ابرها مخفی شد ،هوس به مرکز زمین رفت ،

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ،

طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت .

و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود ... هفتادونه ... هشتاد ... هشتاد و یک .

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد

جای تعجب نیست چون همه می دانیم ، پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به شمارش آخر می رسید نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت ...

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود

لطافت ، دروغ هوس و... همه را پیدا کرد بجز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود ، که حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو باید عشق را پیدا کنی

او در پشت بوته گل رز است .

دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت زیاد آنرا به بوته فرو کرد

... دوباره و دوباره... تا با صدای ناله متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود

و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ،

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود .

دیوانگی گفت: من چه کردم... چگونه می توانم تورا درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ،

و اینگونه است که از آن روز به بعد :

عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

***

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد

که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی

نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد

برای دیدن تو آسمان خم می شود اما

برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد

اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را

اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد

بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار

اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد

***

عشق لیاقت می خواهد و عاشق شدن جرات

همیشه در پی کسی باش که

با تمام کاستی ها و کمی ها و عیب هایت

 حاضر باشد به تو عشق بورزد

و تو را به همه دنیا نشان بدهد و بگوید که:

این تمام دنیای من است

***

گاهى براى روزهاى تلخ بى حوصلگى

 یک بوسه ، بوى خوش یک پیراهن و یا شنیدن یک دوستت دارم ساده

 یک جور خوبى حال آدم را عوض مى کند

و اینطور آدم مى فهمد لذت دنیا داشتن کسى ست که

دوست داشتن را بلد است

به همین سادگى ...!

***

می دانم که از هم دوریم و میانمان فاصله است

میدانم بین من و تو دیواریست به بلندای آسمان

اما برای با هم بودن نیازی به در کنار هم بودن نیست

تو یادم کنی یا نکنی من به یادت هستم...

همانقدر که دلهایمان پیش هم باشد کافیست....

بگذار فاصله ها خود را به این جدایی ها دلخوش کنند

وقتی دلهایمان با هم است خیالی نیست..

***

فـــرقـــی نـمــیکــنـــد تـــو دل ببـــــــری یــــا مــــن دل ببـــــــــــازم ...

اگـــر حـــکــــم ، حـــکــــم د ل نـبـــاشـــد

دیـــر یــــا زود

یــــک نـــفــــر خــــواهـــــد بریـــــــــــــــد !

***

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

***

تمام خستگی هایت را یکجا میخرم . . .

مرهم دل بی سر و سامانم!

تو فقط قول بده صدای خنده هایت را به کسی نفروشی

***

ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻧﻠﺴﻮﻥ ﻣﺎﻧﺪﻻ .....

ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟

" ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ " ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛

ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ

" ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ " ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛

ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ!

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ

ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ...

ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﮐﺘﻮﺳﯽ ﮐﻪ

ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺍﻡ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ...

ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ

ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ

ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﻦ " ﻫﺴﺘﻨﺪ ...

ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ "" ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ "" ﺑﺎﺵ

ﻧﻪ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ !!!

ﻫﺮﮔﺰ، ﻣﻨﺘﻈﺮ " ﻓﺮﺩﺍﻯ ﺧﻴﺎﻟﻰ " ﻧﺒﺎﺵ .

ﺳﻬﻤﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ " ﺷﺎﺩﻯ ﺯﻧﺪﮔﻰ " ، ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﮕﻴﺮ .

ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ " ﻣﻘﺼﺪ " ، ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺟﺎﻳﻰ ﺩﺭ " ﺍﻧﺘﻬﺎﻯ ﻣﺴﻴﺮ " ﻧﻴﺴﺖ !

"ﻣﻘﺼﺪ " ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﻗﺪﻣﻬﺎﻳﯿﺴﺖ، ﮐﻪ ﺑﺮﻣﻰ ﺩﺍﺭﻳﻢ !

ﭼﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﺵ !

ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﺒﺎﺵ،

ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ

ﻣﺸﺘﯽ ﮐﺎﻩ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺩﻫﺎ

***

عشق من

اگر به سوی تو آمدم

به این امید که مرا

از آتش جهنم نجات دهی

پس بگذار در آتش جهنم بسوزم!

و اگر به سوی تو آمدم

به این امید که نشاط بهشت را نصیبم سازی

پس بگذار درهای بهشت به رویم بسته بماند!

ولی اگر به سوی تو آمدم

فقط به خاطر تو ، ای عشق من

مرا از خود نران و از من حمایت کن

بلکه بتوانم با زیبایی ابدی تو

برای همیشه و تا ابد

به آرامش دست یابم.

***

روزه بودَم با اُمید وآهی آدم شدن ..

نوبَت لَبهایش آمد بی اذان افطـار شُد .

***

من و دل هم نفسیم با نفس خیال تو

نفسم ، هم نفسم ، هر نفسم فدای تو

***

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

***

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

***

ديدنش حال مرا يک جور ديگر مي کند

حال يک ديوانه را ديوانه بهتر مي کند!

در نگاهش يک سگ وحشي رها کرده و اين

جنگ بين ما دو تا را نابرابر مي کند

حالت پيچيده ي مويش شبيه سرنوشت

عشق را بر روي پيشاني مقدر مي کند

آنقدر دلبسته ام بر دکمه ي پيراهنش

فکر آغوشش لباسم را معطر مي کند

رنگ مويش را تمام شهر مي دانند ، حيف

پيش چشم عاشق من روسري سر مي کند

با حيا بودم ولي با ديدنش فهميده ام

آب گاهي مومنين را هم شناگر مي کند

دوستش دارم ولي اين راز باشد بين ما

هر کسي را دوست دارم زود شوهر مي کند

***

کآش میشُد قید و بند وَزن شعری رآ شکَست ..

رآحَت و آسوده می پُرسید :عَروسَم می شَوی ؟!

***

تورآ بآ چآدُر مشکی و سَنگین دوستَت دارَم ..

بگو مثلِ بسیجـــی هآ عَروسَم میشَوی خواهَر؟

***

اتفـــاقا کهِ تورآ دید دو چَشــمَم ، دُل گُفت :

خآک بَرسر شُده ای ، این خودِ زندآن بـــآن است ..

***

مَن اسم تو رآ به مآدرَم گفتمُ گفت : دَر خوآب هميشه ميبَري نآمش را ..

***

لبخند که میزنی

پر میشوم از بهانه های خواستنت

پر میشوم از طنین خوش صدای نفسهایت

و زمزمه های در گوشی !

***

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به این که من دوستت دارم حتی یه ذره شک نکن

بذار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود، وگرنه ما کجا و عشق؟

سرم تو لاک خودمو دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا این که پیدا شدی و گفتی از این چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه میکنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به این که من دوستت دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمیدم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمیدم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر میزنم

قصه ی عاشقیمونو تو شهرمون جار میزنم

***

آدم ها یک بار عمیقا عاشق می شوند. چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛ اما بعد از همان یک بار، ترس ها آنقدر عمیق می شوند که عشق دیگر دور می ایستد

" آلبر کامو "

***

لمس تن تو ، شهوت است و گناه!

 حتی اگر عقدمان را ببندند!

داغی لبت جهنم من است !

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند!

هم خوابی با تو ، هم خوابی چرک آلودی است!

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد!

فرزندانمان ، حرام ترین نطفه کودک زمین است !

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدوس!

خاتون من!

حتی اگر هزاران سال عاشق تو باشم

یک بوسه ، یک نگاه حرامم باد !

اگر تو عاشقم نباشی!

احمد شاملو

***

در خرابات مجانین کن گذر

تا ببینی رسم و آئین دگر

عادت اینجا ترک رسم و عادت است

رسم، اینجا ترک جان و ترک سر

کوی عشق است این و در وی صد بلا

سر مده اینجا عنان آهسته‌تر

آسمان اینجا ببوسد آستان

جبرئیل اینجا بریزد بال و پر

زهره شیران شود اینجا به آب

پا منه اینجا نداری تاب اگر

جان دهند اینجا برای درد دل

سر نهند اینجا برای دردسر

الامان اینجا کنند از الامان

الحذر اینجا کنند از الحذر

عقل ازین سودا نهاده سر به کوه

کوه از این غوغا شده زیر و زبر

کوشش و خواهش در اینجا لنگ و کور

بینش و دانش در آنجا کور و کر

سر نمی‌دارد خبر اینجا ز پا

پا نمیدارد خبر اینجا ز سر

کس نزد اینجا دم از چون و چرا

هیچ بار اینجا ندارد زور و زر

جان نبرده هر کس اینجا برده جان

سر نبرده هر کس اینجا برده سر

دیده بر دوز از خود و او را ببین

خود مبین اندر میان او را نگر

خود بسوز و هر چه میخواهی بساز

خود بباز و هر چه میخواهی ببر

در کلاه فقر میباید سه ترک

ترک دین و ترک دنیا ترک سر

کس ز کس اینجا نمیدارد نشان

کس ز کس اینجا نمی‌پرسد خبر

بوالعجب طوریست طور عاشقان

جمله با هم دوست‌تر از یکدگر

در فراق یکدگر اشکند و آه

در مذاق یکدگر شیر و شکر

جز فتوت نیست اینجا میزبان

جز محبت نیست اینجا ما حضر

گه جگر بر خوانشان از خون دل

در ربوده همچو گرگ از یکدگر

در هلاک افتاده از بهر هلاک

کرده خون خود بیگدیگر هدر

جای در زندان و دایم در سرور

پای در دامان و دایم در سفر

جنت و طوبی از ایشان سرفراز

دنیی و عقبی از ایشان مفتخر

نشنود در بزم سرمستان کسی

جز حدیث عاشقی چیز دگر

شور شوقم در خروش آورده است

می‌کند طبعم عزلخوانی دگر

ای بسی نازک‌تر از گلبرگ تر

در نگاهت عالمی زیر و زبر

ای به قد سرو و به رخ خورشید و ماه

وی به دل از سنگ سندان سخت‌تر

واله از گفتار تو پیر و جوان

مست از دیدار تو دیوار و در

سر خوش و شیرین شمایل شوخ و شنگ

سرکش و زیبا و رعنا، شاخ زر

سرو بالا، چشم شهلا، دلربا

کج کله، کاکل پریشان، عشوه‌گر

تلخ گو و ترش ابرو تند خو

سخت بازو، سنگدل، بیدادگر

در دل او جای کردم عاقبت

مهربانی میکند در سنگ اثر

***

دستم را بگیر ..

تماشایی است نگاه زیبایت

دلبستنی است قلب مهربانت

لمس کردنی است دستان گرمت

دیدنی است خنده های دلنشینت

گوش کردنی است سخنان آرام بخشت

و من ماه هاست هر وقت تو را دیدم

در دریاچه ی مهربانی هایت غرق شدم

دستم را بگیر ..

نفس های آخرم هست

باورم کن...

***

در این هستی غم انگیز

وقتی حتی

روشن کردن یک چراغ ساده ی «دوستت دارم»

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدایِ بهشتی ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ می لغزاند

دیگر نازنین من

چه جای اندوه

چه جای اگر...

چه جای کاش...

این حرف آخر نیست

به ارتفاع ابدیت دوستت می دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم.

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

تبلیغات

پربازدیدترین مطالب سایت